یکشنبه هشتم دی 1387
حدس من درست بود
دست من نمک نداشت
شوربخت بود سرنوشت چشم های من
چشم های سر به زیرو خسته ام
چشم هایی چون دل شکسته ام
شعر های من
در ازدحام این همه صدا و رنگ
زیر تازیانه های زندگی
کبود می شوند
هرچه گفتم و سرودم و گریستم اثر نداشت
شعرهای بی پناه من
آه می کشند ... آه

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:59 توسط : مانا و نرگس
سه شنبه سوم دی 1387
كاش مي شد كه بگويم در دلم چيست ؟
خدايا باز هم اين ره بيهوده به ره كيست ؟
خدايا من به بيچارگي خود و لطف تو ايمان دارم آه خدايا اين چه بلايي است...؟!
نه بهتر نتوان گفت خدايا اين چه خطايي است كه در اين چند ده عمر كسي از عشق مرا نظري چند نكرد ؟
وبه من خوب نظر كن و بگو راست مي گويند كه من ديوانه و مجنون سرابم ؟
قسمم راست نبود ...
نگهم صاف نبود ....
حرف من پاك نبود اما...
عشق من راست بود .
خدايا عشق من صاف بود ،
خدايا عشق من پاك بود ،
خدايا پس چيست اين همه آشفتگيم...؟!
دل شكستم باز خدايا......
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 10:34 توسط : مانا و نرگس
پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387
مرا اينگونه باور کن...
کمي تنها، کمي بي کس، کمي از يادها رفته...
خدا هم ترک ما کرده، خدا ديگر کجا رفته؟!
نمي دانم مرا آيا گناهي هست؟
که شايد هم به جرم آن، غريبــي و جــدايـي هست؟
مرا اينگونه باور کن ...
مرا اينگونه باور کن...
کمي تنها، کمي بي کس، کمي از يادها رفته...
خدا هم ترک ما کرده، خدا ديگر کجا رفته؟!
نمي دانم مرا آيا گناهي هست؟
که شايد هم به جرم آن، غريبــي و جــدايـي هست؟
مرا اينگونه باور کن ....
مرا اینگونه باور کن ....
مرا اینگونه باور کن ....
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:49 توسط : مانا و نرگس
دوشنبه چهارم آذر 1387
گاهی مسیر جاده به بن بست می رود
گاهی تمامه حادثه از دست می رود
گاهی همان کسی که دم از عقل می زند در راه هوشیاری خود مست می رود
گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست وقتی که قلب خون شده بشکست می رود
اول اگرچه با سخن از عشق آمده آخر خلاف آنچه که گفته است می رود.

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 20:17 توسط : مانا و نرگس
دوشنبه پانزدهم مهر 1387
...او اگر رفت به ایینه رسید
من چرا دلتنگم؟؟؟
که تو هستی و کسی می آید
که بی ایمان تو بی تردید است....
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 16:49 توسط : مانا و نرگس
شنبه سی و یکم فروردین 1387
می گویند تو از اولش هم خیال آمدن نداشتی
اما من به ساعت زمان چشم می دوزم
تو فقط قدری دیر کرده ای
همین..
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:19 توسط : مانا و نرگس
چهارشنبه هفدهم بهمن 1386
بارالها
در این روزهای زمستانی و سرد دلم همچو درختان خالیست
خالی از عشق خالی از شوق خالی از رنگ
مهربانا
می دانم سرشار از گناهم . می دانم که گناهانم را با یک دریا هم نمی توان شست
ولی به تو محتاجم....به نگاهت...نمی بینم ولی می دانم که هست...به صدایت...نمی شنوم ولی با تمام وجود حسش می کنم...به لطفت که می دانم روزی شامل حالم خواهد شد
خدای من
دیگر از این همه تکرار خسته شده ام
برایم تازه کن زندگی را...درختان را...نفس ها را
برایم زنده کن زنده بودن را که برای یک بار هم شده درک کنم که زنده هستم
بفهمم که من هم می توانم برای یک روز هم شده حس کنم زندگانی را
و دور بیندازم زنده مانی را
آمین
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 18:23 توسط : مانا و نرگس
شنبه بیست و دوم دی 1386
تقدیم به یه دوست قدیمی یه دختر۲۶ ساله که دو هفته پیش برای همیشه از پیش ما رفت.
ولی هنوز باورش برام غیر ممکنه
روحش شاد
حالا که وجودت دیگه این دور و برا نیست؛
نگرون من نباشی !گل تو با هر علفی نیست
سرو پوشیده وخوش برف،
پیش من سبزش ،سیاهه...
سایه ی تکیه ی پیچک، واسم دیوار خرابه
پر باغچه از امید و هر گیاهش که تباهه
دیدنت تا به قیامت ،واسه من توی خوابه
جای برگ پاهات مونده روی خاک ایوون
نزنه کاشکی بارون پاک نشه رد پاتون
دیگه هیچ پنجره ای رو به خورشید باز نمیشه
ویرونست مثه بیابون،خوشگله از پشت شیشه
اینا رو گفتم بدونی هیشکی آخه تو نمیشه
اما دلت می آد که من تنها باشم همیشه؟
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 17:13 توسط : مانا و نرگس
یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386
بیا ببین که مرگ هم حریف ما نمی شود
ببین که قامت من از حادثه تا نمی شود
تو نیستی خدای من، من و تو هر دو بنده ایم
فریب سروری مخور بنده خدا نمی شود
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:21 توسط : مانا و نرگس
شنبه بیست و ششم آبان 1386
چشام از جنس بارونه که می سوزوندش خورشید
تورو می بخشمت اما کسی جز من نمی بخشید
تورو می بخشمت اما نه اینکه باز برگردی
می خوام یادم بره کی بودی و با من چه ها کردی
به تعداد دلای ما به شهر قصه راهی هست
گذشتم از گناه تو باور کن خدایی هست
غبار کینه رو شستم همه حرفاتو بخشیدم
کسی تو آینه پیدا شد که قبل از این نمی دیدم

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:41 توسط : مانا و نرگس
شنبه بیست و ششم آبان 1386
دوستت دارم
به جنگل های بهاری و به مستی
به عهدی که با قلبم بستی
بدان ای نازنین تا زنده هستم
تورا دوست دارم و می پرستم
پس دوستت دارم
نه برای آنچه هستی
بلکه برای آنچه که هستم
نه تنها برای آنچه از خود ساخته ای
بلکه برای آنچه که از من می سازی
دوستت دارم
چون بی هیچ تماسی و کلامی و یا اشاراتی
به این کار توانا نگشته ای
چون خود بوده ای
شاید دوست داشتن در نهایت به همین معنا باشد.....
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 17:23 توسط : مانا و نرگس
یکشنبه سی و یکم تیر 1386
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:0 توسط : مانا و نرگس
سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:35 توسط : مانا و نرگس
جمعه بیست و چهارم فروردین 1386
تنها مانده ام
ديگر كسي به سراغ من نخواهد امد
فراموش ميشوم زير خرد شدن تكرار ثانيه ها
عقربه ها جلاد ساعتهايم شده اند
شمارش معكوس برايه انفجار سينه ام شروع ميشود
ومن تنها خود را در آغوش خواهم كشيد
قلبم شتابان ميزند هراسي نيست
ديگر كسي به سراغ من نخواهد آمد
تنها مانده ام
چرت مي گويم
دقايقم تمام ميشود ايست نگهدار پياده ميشوم
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 16:17 توسط : مانا و نرگس
سه شنبه پانزدهم اسفند 1385
در نهان خانهء قلب من و تو
هست رازي كه كسي
نتوانسته بيانش بكند
اين همان راز وجود من و توست
كز ازل تا به ابد
همره انسان است
و گريزي نبود هيچكسي را از او
او همان نقطه اي از قلب تو است
كه فرو ريزد اگر
آن كسي را كه تو مي داري دوست
بر سر راه تو هويدا شود و عطر نفسهايش
در مشام توي دلبسته به او
پيچيدست
او همان اميديست
كه بقاي من و تو
استوار از بودن اوست
او همان روياييست
كه شباهنگامان به سراغت آيد
و تو را در خلسه اي از بي وزني
كه همان خواب بود
غوطه ور مي سازد
اندكي ژرف نظر كن
كه چنين موهبتي
قدر صد كاغذ بي جان
كه مي نامندش پول
مي ارزد
اندكي خوب بيانديش
كه اين بار گران هستي
بي وجودش
قدر صد كوه كه بشكافته اند
سينهء آبي اين چرخ كبود
سنگين بود
اندكي نيك نظر كن ، و ببين
كاين همه حجم عظيم از احساس
كآسمان هم با اين همه وسعت و گستردگيش
تاب گنجاندن اورا ندارد در خود
در حجمي سرخ به اندازه مشت
كه در سينه توست
شده جاي
پس چنين راز بزرگ و بشكوه
نتواند به زبان آيد و توصيف شود
پس دگر اي شاعر كوچك
دل من
دست و قلمت خسته مكن
چون آن راز مگوي هستي
كه تو هستي در پي توصيفش
عشق است
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 19:34 توسط : مانا و نرگس